آه ، امشب چه غريبم با خود
و چه حسي دارم
حسي از جنس عبور شك از متن فضا
حسي از يك ترديد و به اندازه ي يك واهمه از رنگ دعا
خواب پر مي كشد از چشمانم
در سكوت اين شهر ... هم صدايم با شب ...
شب به پيراهن من بخشيده آسمان خويش را
در عوض مي خواهد ، هم صدايي كنم او را تا اوج
چه صدايي ... چه صدايي ... من صدايم خفته
حرفها دارم اما افسوس ... بي صدايي ها زبانم دوخته
آه امشب چه غريبم با خود ... و چه حسي دارم
من پي راز حقيقت هستم
من به دنبال خدايم شايد ...
تا بگيرد دستم
خواب پر مي كشد از چشمانم
من چه اندازه غريبم با خود ...
( محسن ارمغان )
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 3:51 توسط محسن ارمغان
|
اي خـــــداي عاشقي ها تو كجـــايي كه ببيني
بنده ي حقـــير و تنهــــات نداره يه هم نشيني
پس كــــجايي تا بفهمي حسرت شبهاي دردم
تو سكوت خالــي شب من به دنبالت مي گردم
از تو از هر كي شنيدم گفت خدا كه همه جا هست
چــــــرا من تو رو نديدم نكنه كه من شدم پست
اي خــــــــــداي آسمون ها بيا دردم رو دوا كــن
ذره اي از اون وجـــودت توي عشق من رها كن
خيلــــــي ها مي گن تو دنيا بايد از خدا بترسيم
وقتي اسمش رو مي ياريم مثل بيد بـايد بلرزيم
من مي گم خدا يه عشقه عشقي از نور و حقيقت
عشقي از جنس تبسم عشقي از مهر و محبت
هميشه با ما مي خنده نه به ما چون مهـــــربونه
راز عشق بنده هاشو بهتر از هر كـي مي دونه
اي خـــــــداي آرزوها عشق رو از هوس جدا كن
من رو از خودم بگـــير و بــا وجـــودت آشـنا كن
( محسن ارمغان )
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 3:38 توسط محسن ارمغان
|
مي شود پاك و زلال مي شود باران بود
يا به دور از حسرت با لبي خندان بود
پاك كرد واژه ي زشتي از لب
مكث را آورد بين كلمات
فكر را جاري كرد
در ميان جملات
عشق را در لبخند
مهر را در بوسه
و صداقت در چشم
مي توان جاري كرد
هر نفس را كه برون مي آيد
رنگ كرد با قلم مو ي خوبي
آدميت رنگش
يادمان باشد هر وقت دروغ
خواست پرواز كند از افق برج زبان
نگشاييمش بند
و ببنديم دهان همچو قفس
و بگوييم به خود
خوب باش ...
آدم باش ...
( محسن ارمغان )
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 6:29 توسط محسن ارمغان
|